تبليغاتX
عشق سرخ


عشق سرخ

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریز


 
 
 
 

  1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...
  2 - هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...
  3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...
  4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..
  5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...
  6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...
  7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..
  8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد...
  9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..
 10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است

+نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389ساعت15:54توسط عشق مرده | |

 

 

 

 

خدايا از تو سپاسگذارم

 

 

 

خدايا به خاطر اين كه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم!

 

خدايا به خاطر اين كه هر گاه در جاده زندگي قدمهايم اندكي از راه راست سسنت ميشود، تو با

 

تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم!

 

خدايا! ممنونم كه هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كردهام با

 

نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه د مقابل اراده بي انتهايت، 

 

هيچ چيز تاب ايستادگي را ندارد!

 

خدايا! از اين كه مي بينم بزرگي همچون تو، هميشه مرا زير نظر دارد  و هرگز فراموشم نمي

 

كند ، سخت به خود مي بالم.

 

خدايا! اب اين كه گناه كردم ، نا سپاسي كردم ، حتي گاهي از رحمت بي كرانت نا اميد شده ام و

 

بنده خوبي برايت نبوده ام ،

 

اام تو اي مهربان هر زمان كه درمانده از همه چيز همه كس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم

 

بودي و در نهايت بزرگي ، حمايتم كرده اي!

 

به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه ميتوانم

 

بگويم؟اين همه سخاوت و كرو را چگونه پاسخگو باشم ؟

 

خدايا! شماره  دفعاتي كه در نهايت نا با وري و بهت همگان از راههاي عجيب و خارق العاده ات

 

در سخت ترين و غير ممكن- ترين  شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است.

 

تو خود ميداني كه بنده ات جز چيزهايي كه تو به او دادهاي هيچ در چنته ندارد، پس تمنا دارم در

 

به دست آودن راه راست زندگي و به دست اوردن شادماني ، عشق ،آرامش و سعادت حقيقي

 

ياريم كني،چرا كه بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .

 

خداي من ، ميدانم كه با اين همه باز هم مرا دوست داري و در تمام لحظات مواظبم هستي ، زيرا

 

اين حديث قدسيت همواره در ضهنم طنين مي افكند

 

 

" اگر آنان كه از من روي برتافتند ، ميدانستند كه چه قدر مشتاق

 

 ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند"

+نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت20:39توسط عشق مرده | |

 

 

MY LOVE

when you need the light

in a only night

carry me like a faire in your

  ..... heart 

+نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت20:37توسط عشق مرده | |

 

 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را مزن....

ابتداي يک پريشانيست حرفش را مزن....

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو....

چشمهاي بي تو بارانيست حرفش را مزن

+نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت20:15توسط عشق مرده | |

 

 

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم،

 من را connect می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا

 خودم نخواهم مرا D.C نمی کند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete

هر چی را بخواهم پاک می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend

برای من add می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper

که update می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را

log off نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی

 SEND TO ALL نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می گذارد هر جایی که می خواهم

 Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend

هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه،  undo

کردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را install کرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام

 line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم،  ON می شود

و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم،

اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را

هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش

همیشه در شبکه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام

 no response نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز

گوشی اش را خاموش نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود

و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست

 براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش

 همیشه من را آرام می کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه ای بیشتر نیست،

تازه spam هم تو کارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم،

باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد،

 نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد

 حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط

 وقت بی کاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم

از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که ….

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند

 و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم

را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم،

خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد

 و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است

که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی،

و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ،

 وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم :

خدا را دوست دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت20:12توسط عشق مرده | |

 

 

خیلی اذیتت کردم تو رو خدا منو ببخش

آرامیس

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت21:44توسط عشق مرده | |

 

 

 

 

در آن هنگام كه كبوتری پر زد و رفت،


و آن سگِ سیاه ِهمسایه، زوزه ای از سرِ دردی جانسوز سر داد


در همان شب كه نبض خسته انسانیت، ایستاد و كسی و ناكسی با خویشتن ،بیگانه ای همزاد گشت،


و دستها از نبودِ عشق و صداقت، پینه بست


و صدای سكوت در عدم ،هیاهو شد، در كوچه ای كه اسمش رفاقت بود،در تهِ آن كوچه ،در آن اتاقِ

 كاهگلی،


پیرمردی بود، كه سالیانِ دراز ،در میان انبوهی كاهِ بی شرمی و نامردی و ناعدلی


بر روی چرخِ نخریسی ، از میان نامردی ها ، كمی رفاقت و مرام می ریسید.


-در كوچه ای به نام رفاقت!!!!!!

 

در آن سوزِ زمستان، كه انسانیت مرده بود،


در همان كوچه تنگ و باریك


پیرزنی با آن دستهای پیر و خسته و چروك خورده از غمِ زمانه،


كنج ِدیوار، با آن چراغ نفتی و زنبوریِ قدیمی اش كه چه زیباست،


می بافت؛ چیزی و می فروخت ؛ شالی....و می كشید؛ آهی!


در آن سوزِ زمستان، در آن جوی باریك، جنینی افتاده بود و جنازه ای ،كه طعمه موشان گرسنه گشته

بود!


-در كوچه ای به نام رفاقت!!

 

در آن شب در آن كوچه،


كودكی با دستهایی كه از سرما ترك برداشته،


با همان دستان سرخ،


شیشه بی مهری دستمال می كشید و آدامس صداقت می فروخت.


در آن زمستان، پیرمردی در میانِ كاهِ نامردی و بی شرمی،


می ریسد؛ كمی مرام و صداقت را!!


وآن چرخ، می چرخید و می چرخید.


در آن سوز زمستان،


آن پیرمردِ افتاده ز پای،


با همان شال سبزش، با لبی تشنه،


چه غریبانه از این شهر گذشت و گذر كرد از كوچه ای به نام :


-رفاقت!!

 

در آن شب سرد زمستان،


نشسته است دختركی كولی…..


به انتظار كف بینی، تا كه شاید محبت را از میان خطوط دستهای پسركی در یابد!!


-در كوچه ای به نام رفاقت!!

 

چه تلخ است رفتن و رفتن و گذشتن از كنارشان و چشمی بر هم گذاشتن در آخرِ شب!


در آن سوزِ زمستان،در كوچه ای به نام:


- رفاقت!!

 

در آن شبِ سردِ زمستانی، در آن كوچه، در اتاقی كاهگلی، پیرمردی است كه سالیان درازی است


در پی یافتن صداقت، بر روی چرخ نخریسی، كمی رفاقت می ریسد.


آن قدر این چرخ، چرخید و چرخید، كه پشت پیرمرد خم گشت و از نفس افتاد.


در آن شب بارانی، در آن سرما،


دوكِ نخریسی تمام شد و دیگر نخی نبود.


و آن چرخِ نامردی، آخرین نخِ صداقت و مرام را هم ریسید و باز ایستاد!!


از رفاقتی و مرامی كه دیگر نمانده بود.


-در كوچه ای به نام رفاقت و در شهری به نام شقاوت!!

 

در آن شب،پس از باران نیمه شب،


به هنگام سحر،


در همان هنگام كه صدای اذان فضای اتاقِ كاهگلی را پر كرده بود و بوی كاهگل می پیچید در آن كوچه،


و صدای شر شرِ باران ،ناودانِ همسایه را پر می كرد و آن سگ، زوزه می كشید؛


نبض انسانیت مرد


-در كوچه ای به نام:


- رفاقت!!

 

صدای اذان قطع شد و درِ آن اتاق باز ماند و آن چرخ ایستاد.


دیوارِ اتاق ترك برداشت.


چرخ ایستاد،


دختركی فالفروش،


پسركی دستفروش،


پیرزنی شالفروش،


می گشتند در كوچه ای به نام :


-رفاقت!!

 

در آن شب، چرخ ایستاد.


گیوه های پیرمرد، بر لبِ پلكانِ اتاقِ كاهگلی، جا ماند.

 

-پیرمرد از نفس افتاد!!!!!!


شالِ سبزش بر درِ اتاق جا ماند و چه غریبانه گم شد و رفت.


در همان شب كه نبض خسته انسانیت ایستاد، و كسی و نا كسی یكی گشت،


چرخ ایستاد و آن اتاق خالی ماند


پیرمرد دیگر نبود.


….رفته بود.

از نفس افتاده بود.


چه غریبانه از شهر گذشته بود.


-از كوچه ای به نام رفاقت!!!

 

از شهری پر جنایت، از میان انبوهی شقاوت!


از میان خرواری كاهِ نامردی و ناعدلی!!


-از كوچه ای به نام رفاقت!!


از نفس افتاده بود


…………..


…وگیوه هایش جا مانده بود.


بر درِ اتاقی كاهگلی،


-در ته كوچه ای به نام رفاقت!!

 

با تشکر از یه دوست که از کلمه رفیق بدش میاد

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت20:41توسط عشق مرده | |

 

http://niloofaremordabam.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی


حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی


به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی


رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی


وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد بشه


فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد بشه


قید تموم دنیارو به خاطر اون میزنی

 
خیلی چیزارو میشکنی تا دل اونو نشکنی


وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری


تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری


حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره


حاضری مسخره ات کنن تمام آدمای شهر


اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر


حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی


بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی


وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری


دیگه به چشمت نمی یاد اگر که ثروتی داری


حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش بکنی


حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس


وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس


وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی


نزار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی


+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت23:27توسط عشق مرده | |

 

 

سلام مامان خوبي؟

اول از همه مي خوام بگم دوستت دارم ،خيلي دوستت دارم

نميدوني حالا كجا هستم؟

نمي دوني چه حالي دارم؟

خيلي سبك دارم پرواز مي كنم

حالا بالاي ميز اتاق تو هستم

تو رو خدا قسم گريه نكن ،چون من دارم مي بينمت ها

مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم

گوش مي كني؟

اول اينكه برام گريه نكني ،باشه ؟

من الان جام خيلي خوبه

خيلي راحت تر از شما هاست

مي خوام بدوني من اينجا چه كار مي كنم ؟

پس برو جاي كتابهام

اون كتاب قرمزه ...

كه اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست مي گه

پس ازتو خواهشم مي كنم ......گريه نكني

جسم من پيش شما نيست ولي

دارم شما را مي بينم

امروز صبح كه بهت زنگ زدم يادته؟؟

بهم فحش دادي ،داد و فرياد هات يادته

خيلي ناراحت شدم ...ولي الهي فدات بشم ...مي بخشمت ...خودتو ناراحت نكن

مي خوام چند تا حقيقت را بهت بگم

*اول اينكه

اين طرز فكرت كه مي گي هر بچه اي تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب مي شه

و هربچه اي كه سختي ببينه قدر پول رو مي بينه و آينده اش خوب مي شه

*به نظر من اشتباه بود

درست مي گي ولي بچه اي كه پول نداشته باشه و پول نبينه ،مثل من

كه بدون پول است و پول نمي بينه خيلي فرق مي كنه

من وقتي مي ديدم موبايلم قطع شده فكر مي كني ناراحت نمي شدم؟

فكر مي كني وقتي مي گم ميز رسم مي خوام نمي خريدي ناراحت نمي شم؟

فكر مي كني روزي 1000 يا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمي كنه؟

مامان

فكر مي كني 800 هزار تومان پول مدرسه دادي و 2 ميليار بار گفتي تو سر من نخورده ؟

مامان جونم

"مي دونم دوستم داري "مي دونم همه زندگيت منم

واسه همين دارم اينا رو برات مي نويسم

مامان

تنها آرزوم اين بود

امروز ظهر بيام تو بغلت بخوابم

ببوسمت

ولي........هرچي بود تمام شد

تو هميشه مي گفتي شوهر درست بايد انتخاب كرد

مامان بگذار از اين حرفها بگذريم

*خواهش دومم كه مي دوني چيه ؟نه؟نميدوني؟

اينه كه بگم به بابا مدارا كن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره

ولي بلد نيست ابراز كنه

مامان جون عزيزم

*نبينم يه وقت بخواهيد از هم جدا بشين ها....

قربون او اشكهات برم گريه نكني....

ببين من الان چه خوشحالم

اگه تو گريه كني منم ناراحت مي شم

تو دوست داري من ناراحت باشم؟؟؟

مامان جونم بدون هميشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........

بخدا قسم من تا جايي كه تونستم سعي كردم ازمن ناراحت نشي

ولي عجب......

*تو يادت رفت من هم نياز به محبت دارم

اما آخرش

الهي قربون چشمات برم

فقط گريه نكني

.....وتمام

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت23:12توسط عشق مرده | |

 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم...؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی...

بی من از شهر سفر کردی و رفتی...

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی.....

نگهت هیچ نیوفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم

گویا زلزله آمد....

گویا خانه فرو ریخت سر من....

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من.که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل. با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی.....؟؟؟؟؟!!

نتوانم.....

نتوانم.....

بی تو من زنده نمانم...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت0:38توسط عشق مرده | |

 

راز ثروتمند شدن يك زن!

 

يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب

 بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي

 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت

به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند

و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود

، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت .

 قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد.


پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت

 و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به

 گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو

 سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند .

 تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و

مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد

 داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است .


زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به

 سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ،

پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که

 اين کار براي من به عادت بدل شده است ،

 مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم

که شما شکم داريد !

مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت

 با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد

 و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول .

زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ،

من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم

شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و

سپس ببينيم چه کسي برنده است .

 مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست

 تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .



روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم

به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل

دفتر مدير عامل حضور يافت .


پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست

 کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن

 خود را از تن به در آورد .


مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن

 جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که

بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .


وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد .

 مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ،

 با تعجب از پير زن علت را جويا شد .


پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط

 بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين

 بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن

 خود را از تن بيرون کند !

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت0:21توسط عشق مرده | |

 

 

 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است.

این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا

را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد.

 دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد

 فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)



ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن

 او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی

 تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم

می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)



خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی.

 خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)



خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)



خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد

 آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)



آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند.

 آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند

و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند.

آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت

 می‌گیری؟ (حسن / 8 ساله)



ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم

 در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)



خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)



خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟

 دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)



خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)



خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه

 بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم

و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های

 سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)



دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)



خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم

و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم

 ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد.

الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)



خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)



خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم

 مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)



ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد

اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال

به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)



ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم

 از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)



خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم

 خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)



خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر

رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)



ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم

 ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)



خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم.

خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من

 امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)



آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند.

 آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است

 و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)



خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم.

 بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه

 بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!

 (باران خوارزمیان / 4 ساله)



خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!

 (مریم علیزاده / 6 ساله)



خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!

 (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)



خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره،

 پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)



من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.

 (المیرا بدلی / 11 ساله)



خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید

 هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند

 و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)



اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود

 تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)



خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع

 راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)



در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:



"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است

 که چکمه‌هایش سوراخ است." 

با تشکر از دوست و استاد عزیزم مهندس خادمی http://www.khademikarim.blogfa.com

+نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت19:55توسط عشق مرده | |

 

 

 

دلتنگم و بارونی

 

غمگینم و زندونی

 

آزرده دلم بانو

 

        بانو تو که می دونی

 

ای گمشده تقدیر از دلهره سرشارم

 

این فصل شکفتن نیست

 

وقتی تو را کم دارم

 

از غربت بین ما انگار نمی ترسی

 

دلواپسم از دور

 

    می دانی و می پرسی

 

من کوه ترین بودم تقدیر تو آبم کرد

 

        اندوه منو بشناس بانو به خودت برگرد

 

تکرار یک کابوس هر لحظه و هر روزم

 

           با وحشت تنهایی می سازم و می سوزم

 

         از همهمه می ترسم

 

        می ترسم از این مردم

 

  می ترسم از این کابوس از این من سر در گم

 

    شاید که تو حق داری من کوچه بن بستم

 

 بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم

 

 می ترسم از این غربت از این غم شاعر کش

 

  دل تنگ تو می مونم 

 

    بانو به سلامت خوش...

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت16:26توسط عشق مرده | |

 

 

 

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam
.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours
.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت18:40توسط عشق مرده | |

 

گر به شوق کعبه خواهی

 زد قدم سرزنشها گر کند

 خار مغیلان غم مخور

http://setaremashreghee.blogfa.com

بیماری عصر ما عریانیست

 تن عریانت را برای کسی

آرزو کن که روح عریانش

 از آن تو باشد.

(چارلی چاپلین)

http://avazkhantas.blogfa.com 

 

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت6:27توسط عشق مرده | |